تبليغاتX
گنــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

گنــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

طلا به رنگ گندم

درمانده

دیگر بریده ام

خسته پای در بند اسارت این دیار

در همهمه فریاد کرکسان شهر تاریکی

وامانده ام

مرا زنجیر بر پای کردند

و طوق نامریی اسارت برگردن

درمیان کفتاران این دیار

تنهابر ساحل سرد هستن و  بودن

چو بوتیمار امیدوار مانده ام

در میان آتش سوزان این دوزخ

اسیر زندان شب پرستان

در انتظار خورشید سر میکنم شب و  روز را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:58  توسط اين منم من خودمم  | 

ببیـــــــــــن!!!

ديدی غزلی سرود؟


عاشق شده بود!


انگار خودش نبود!


عاشق شده بود!


افتاد.شکست . زير باران پوسيد


آدم که نکشته بود .


عاشق شده بود!

بخــــــــــدا فقط عاشق شده

 

بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:21  توسط اين منم من خودمم  | 

خلقــــــــــــت..

خداونــدا؟

اگر روزی بشر گردی!!!

ز حالم با خبر گردی !!!

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت..

از این بودن از این بدعت....

خداونــدا؟

نمیدانی که انسان بودن و ماندن!!!

در این دنیا چه دشوار است!!

چه زجری می کشد آن کس!!

که انسان است و از احساس سر شار است!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:30  توسط اين منم من خودمم  | 

چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست!

 

چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست!

چه دل است این دل من؟

که ز یک لرزش اشک بر رخ رهگذری !

یا زنالیدن مادر به فراق پسری.

دل من می شکند....

چه کنم دلم از سنگ که نیست !

گریه در خلوت دل ننگ که نیست.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:14  توسط اين منم من خودمم  | 

گریه ی شبانه

ای ستاره ما سلاممان بهانه است !!

عشقمان دروغ جاودان است....

در زمین زبان حق بریده اند !!

حق زبان تازیانه است....

وانکه صادقانه با تو درد دل کند!!

های های گریه ی شبانه است؟؟

 

ای ستاره، ای ستاره ی غریب !

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم !

پس چرا به داد ما نمی رسد ؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد ؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 17:12  توسط اين منم من خودمم  | 

شکس ـــ ـــ ـــــ ـــ ــ ــــــــ ت

چه دردیست در میانه جمع بودن!!!

ولی در گوشه ای تنها نشستن!!!

برای دیگران چون کوه بودن!!!

ولی در چشم خود آرام شکستن!!

برای هر لبی شعری سرودن!!

ولی لبهای خود همواره بستن....

به رسم دوستی دستی فشردن !!!

ولی با خاک و خون قلبی شکستن؟؟؟

برایه عاشقان چون سنگ خاموش...

ولی در بطن خود غوغا نشستن!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:1  توسط اين منم من خودمم  | 

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخیه کاغذیه ماست بخند

 آدمک خر نشوی گریه کنی

 همه دنیا سرابیست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثله تو تنهاست بخند.

 

آدمک

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:44  توسط اين منم من خودمم  | 

دل شکسـ ـــ ـــ ـــ ــــ ته...

در جاده به زخم رفتن آراست مرا

یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او

می خواستمش ولی نمی خواست مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:33  توسط اين منم من خودمم  | 

چرا?

اگه اومدی باید جواب بدی!! آره با تو ام با خود تو که لایق دونستی اومدی

 

این سوالا داره من و عذاب می ده !!!

تا به حال دل کسی رو شکوندی ؟ دل چند نفررو؟

تا به حال کسی دلت رو شکونده ؟ چند دفعه؟

چرا دل شکستن شده یه عادت ؟

چرا شکست عشقی شده یه قانون؟

چرا باید به هم دروغ بگیم؟ چرا نباید به هم راستشو بگیم؟

شاید اشتباه اما عاشـــــــــــــــقا دروغ می گن!!!!!

(من خودم یه بار دلم شکسته.یه بار دیگه ام می شکنه که اینبار خورد

می شه.

و برای بار سوم به شخص سوم می گم من جوونیم و کردم دیگه

حوصله جوونی ندارم از من دیگه گذشته . برو داداشم برو جای دیگه

خوشبخـــــــــــــــــــــــــــت بشی.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:51  توسط اين منم من خودمم  | 

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم

 

مگه نه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:49  توسط اين منم من خودمم  |